روایت برادر دو شهید هرمزگانی از حمله بامداد ۲۶ تیر/ «مادرم هنوز شماره همایون را می‌گیرد؛ اما دیگر کسی جواب نمی‌دهد»

فرزانه فراهانی: بامداد جمعه، ۲۶ تیر، جنوب ایران با صدای انفجار از خواب پرید؛ شبی که سکوتش با آتش و دود شکسته شد و در چند دقیقه، زندگی خانواده‌هایی برای همیشه تغییر کرد. حمله آمریکا تنها پل‌ها و جاده‌ها را ویران نکرد؛ رد عمیق‌تری بر جا گذاشت؛ ردِ فقدان در خانه‌هایی که عزیزانشان دیگر هرگز به آن‌ها بازنگشتند. در میان قربانیان، نام همایون و مازیار چترزرین بیش از هر چیز، چهره تلخ جنگ را به تصویر می‌کشد؛ دو برادر هرمزگانی، یکی با یک چشم نابینا و دیگری کم‌بینا، که آن شب بی‌خبر از آنچه چند دقیقه بعد رخ می‌داد، برای ساعتی گردش و دور شدن از روزمرگی خانه را ترک کردند.

نه سلاحی در دست داشتند، نه در میانه میدان نبرد بودند؛ تنها دو برادر بودند که قرار بود چند ساعت بعد دوباره کنار خانواده‌شان باشند، اما موشک‌ها فرصت بازگشت را از آن‌ها گرفتند. حالا از آن شب، پدر و مادری مانده‌اند که هنوز چشم‌به‌راه باز شدن در خانه‌اند، خواهری که مرگ برادرانش را باور نکرده و برادری که نخستین کسی بود که با نور چراغ‌قوه، پیکر غرق در خون همایون و مازیار را در خودروی سقوط‌کرده زیر پل پیدا کرد. روایت این خانواده، فقط داستان از دست دادن دو برادر نیست؛ روایتی است از شبی که جنگ، بی‌آنکه میان نظامی و غیرنظامی تفاوتی قائل شود، قلب یک خانواده را برای همیشه داغدار کرد.

حسن چترزرین، برادر دو شهید هرمزگانی، به خبرآنلاین می‌گوید: «همایون ۳۲ ساله بود و مازیار، برادر کوچک‌ترم، ۱۱ سال داشت. همایون در سال ۹۵ بر اثر یک سانحه تصادف، بینایی یکی از چشم‌هایش را از دست داد و از آن به بعد تحت پوشش و زیر نظر بهزیستی بود. مازیار هم از بدو تولد دچار انحراف چشم مادرزادی بود و او نیز تحت پوشش بهزیستی قرار داشت.»

روایت برادر دو شهید هرمزگانی از حمله بامداد ۲۶ تیر/ «مادرم هنوز شماره همایون را می‌گیرد؛ اما دیگر کسی جواب نمی‌دهد»

مشروح این گفت‌وگو را در ادامه بخوانید:

همایون و مازیار خیلی به هم وابسته بودند. مادرم سن بالایی داشت و توانایی رسیدگی به مازیار را نداشت؛ به همین دلیل، برادرم همایون از کودکی مازیار را بزرگ کرده بود، از او مراقبت می‌کرد و کارهایش را انجام می‌داد. چند ساعت قبل از اینکه بچه‌ها بروند، در مغازه کنار خانه کلی با هم شوخی کردیم و خندیدیم؛ نمی‌دانستیم که می‌روند و دیگر هرگز برنمی‌گردند.

یک روز قبل از آن اتفاق وحشتناک، من خانه نبودم و مازیار از سر دلتنگی یک ویس برایم فرستاده بود و دلتنگی‌اش را ابراز کرده بود. روز حادثه هم همه دور هم در خانه بودیم. مازیار بچه پرشوری بود و دوست داشت با هم بیرون بروند. به همایون اصرار کرد که به آب گرم روستا بروند. بعد از اذان مغرب از خانه بیرون زدند و رفتند. حدود ساعت ۱۰:۳۰ شب صدای انفجار اول را شنیدیم و موج انفجار هم بسیار شدید بود. انفجارهای آن شب آن‌قدر ترسناک و شدید بود که همه مردم روستا هراسان از خانه‌هایشان بیرون آمده بودند.

بعد از انفجار اول، همایون با مادرم تماس گرفت و گفت: «مادر، شما کجایید؟ آمریکا زد.» در همان لحظه که با مادرم صحبت می‌کرد، انفجار دوم رخ داد و برق‌ها قطع شد. وقتی برق می‌رود، آنتن موبایل و ارتباط تلفنی هم کاملاً قطع می‌شود. مادرم مدام شماره همایون را می‌گرفت و می‌گفت زنگ نمی‌خورد. متأسفانه چند دقیقه بعد که تماس برقرار شد، دیگر همایون زنده نبود که پاسخ مادرم را بدهد.

تمام آسمان روستا را دود غلیظ و سیاهی فرا گرفته بود و منشأ دود هم نزدیک محل زندگی ما بود. با مادرم و پسرخاله‌ام سوار ماشین شدیم و به سمت محل انفجار رفتیم. در بین راه مردم می‌گفتند پل رودخانه آب‌گرم را زده‌اند. به سمت پل رفتیم؛ شعله‌های آتش زیاد بود و محدوده پل بسیار شلوغ. از ترس اینکه انفجار سومی رخ ندهد، کسی جرئت نمی‌کرد نزدیک برود تا ببیند ماشین چه کسی سقوط کرده و آن را شناسایی کند.

دو برادرم را از دست داده بودم و دیگر ترسی باقی نمانده بود

هنوز چند دقیقه‌ای از دو انفجار اول نگذشته بود که به محل حادثه رسیدیم. ریسک کردیم و جلو رفتیم؛ دیگر چیزی برایم مهم نبود. دو برادر عزیزم را از دست داده بودم و دیگر ترسی از وقوع انفجارهای بعدی نداشتم. تنها چیزی که برایم اهمیت داشت، نجات مازیار و همایون بود که متأسفانه نشد و هر دو به شهادت رسیدند. به جز ماشین برادرم همایون، یک ماشین دیگر هم آنجا بود که می‌گفتند چهار سرنشین داشته است.

از ماشین پیاده شدم و با یک چراغ‌قوه به سمت خودروهای سقوط‌کرده رفتم. ماشین برادرم همایون را شناسایی کردم. ماشین آتش نگرفته بود. درست زمانی که به انتهای پل رسیده بود، دشمن پل را هدف قرار داده بود و بر اثر اصابت ترکش و موج انفجار به خودرو، همایون و مازیار آسیب دیده و جان باخته بودند.

چند نفر از کسانی که مرا می‌شناختند به سمتم آمدند و نگذاشتند به ماشین نزدیک شوم.

داد می‌زدم و می‌گفتم: «داداشم توی ماشین است، باید کاری کنم.» وقتی بقیه برای بررسی اطراف پراکنده شدند، خودم را به ماشین همایون رساندم. نور چراغ‌قوه را داخل ماشین انداختم و پیکر هر دو برادرم را دیدم. صورت‌هایشان سالم بود، اما از سر، دست و پاهایشان که ترکش خورده بود، خون می‌آمد. انگار روی رختخواب خودشان خوابیده بودند.

به من اجازه ندادند زیاد کنار پیکرشان بمانم. مازیار را با کمک پسرعمه‌ام از ماشین بیرون آوردیم. همچنان هیچ‌یک از مردمی که آنجا بودند، از ترس انفجار مجدد، جرئت نزدیک شدن نداشتند. مازیار را در آغوش گرفتم. هر چه سر و صورتش را نوازش کردم و صدایش زدم، هیچ جوابی نداد. انگار مدت‌ها بود که جان از بدنش رفته بود.

روایت برادر دو شهید هرمزگانی از حمله بامداد ۲۶ تیر/ «مادرم هنوز شماره همایون را می‌گیرد؛ اما دیگر کسی جواب نمی‌دهد»

مازیار دوست داشت پلیس شود

همایون با مستمری بهزیستی که ماهی دو میلیون و اندی بود و همچنین با مسافرکشی، هم هزینه‌های خانه، پدر و مادرم و هم خرج خودش و دیگر خواهر و برادرهایمان را تأمین می‌کرد. نان‌آور اصلی خانواده ما همایون بود. ما نان دست او را خورده‌ایم. به خاطر تصادف و از دست دادن بینایی یک چشمش، دیگر توان انجام کارهای سنگین را نداشت، اما با همان شرایط سخت هم از هیچ تلاشی دریغ نمی‌کرد.

مازیار هم حدود دو میلیون تومان مستمری از بهزیستی می‌گرفت که بخشی از هزینه‌هایش با آن تأمین می‌شد. او دوست داشت پلیس شود.

خانواده‌ام همچنان در شوک مرگ مازیار و همایون هستند

پدر و مادرم اصلاً وضعیت روحی خوبی ندارند و دلتنگ بچه‌ها هستند. مادرم هر وقت بچه‌های هم‌سن و سال مازیار را می‌بیند، خیلی بی‌تاب و بی‌قرار می‌شود.

خواهر کوچک‌ترم هنوز باور نکرده که چنین بلایی سرمان آمده و همایون و مازیار دیگر زنده نیستند. از شب حادثه تا امروز خودش را در خانه حبس کرده است؛ نه غذایی می‌خورد و نه آبی می‌نوشد و همچنان در شوک این اتفاق تلخ به سر می‌برد.

امیدوارم جنگ ادامه پیدا نکند و مسئولان هرچه سریع‌تر بتوانند به آن پایان بدهند و با هم کنار بیایند تا بیش از این کسی داغ عزیز نبیند. داغ فرزند یا هر عزیز دیگری آن‌قدر سنگین است که مجبور باشی با دستان خودت او را زیر خاک بخوابانی.

بیشتر بخوانید:

روایت شهادت دانش‌آموز هرمزگانی از زبان پدرش/ سوگند را از پیکر نیمه‌سوخته‌اش شناسایی کردیم/ اگر جنگ نباشد بهتر است ولی کاری از دست ما برنمی‌آید

۴۷۴۷

نوشته های مشابه

دکمه بازگشت به بالا